تبليغاتX
رها

رها

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت23:54توسط رها |
پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت23:48توسط رها |
آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب در مشرق نیست ،زیرا سالهاست که از طلوعش گذشته است

از افق دور شده است ،به اوج آسمان آمده است .در مغرب نیست،او اهل غروب نیست او خورشید بی غروب من است 0

هبوط در کویر-دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت0:54توسط رها |
 
لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد
سکوتی به وسعت دشتهای شرق زمین را خاموشی
مطلق می کشاند هیچ کلامی گفته نشد
فقط چشم مانده بود و چشم
تنها دل بود که از حال دل خبر داشت
آسمان گرد جدایی می پاشید
ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند
باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد
اما
ناگاه صدایی آمد
خاموش
تقدیر است
جدایی سر نوشت است
ماه هم با زمان قهر کرد
شب تیره وتار بود
آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود
قدرت اشک بود که دل را نجات داد
وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند
خداحافظ
وبرای همیشه خاموش شد
دیده پر از خون بود تنها
قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز
.
.
.
.ولی افسوس که دگر نیستم در میان شما
+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت2:53توسط رها |
باغ مهربانی ام کجاست؟
از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ...
موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید، دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا
و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم
....

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت2:49توسط رها |
بزرگترین رنج این است که آدم باشدُبدون اینکه بداند برای چه هست؟

 دکترشریعتی

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت1:28توسط رها |
آرزو
مرگ روزن آزادی است اگر مرگم را از او بخواهید مرا به یار جانی میرسانید پس همه بخواهید
+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت23:5توسط رها |
می دانم
حالاسالهاست که دیگرهیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالاهمه می دانند که همۀ ما یک طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابستۀ دیرسال بوسه ولبخند وعلاقه ایم
دیگرنه بن بست باد و
نه بلندای دیواربی سوال
من، همین من ساده....باورکن
برای یکباربرخاستن
هزارهزاربارفروافتادم
دیگرمی دانم
نشانی ها همه درست
کوچه همان کوچۀ قدیمی و
کاشی همان کاشی شب شکسته ی هفتم
خانه همان خانه و باد که بی راه و بسترکه تهی
حالامی دانم همۀ ما
جوری غریب ادامۀ دریا ونشانی آن شوق پرگریه ایم
گریه درگریه، خنده به شوق
نوش! نوش....لاجرعۀ لیالی
درجمع من واین بغض بی قرار
جای تو خالی
 
+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت2:16توسط رها |
+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1:0توسط رها |
نوشته ای از یک کتاب خوب
 

ما همسایه ی خدا بودیم

ما همسایه ی خدا بودیم

شایدمرا دیگرنشناسی شاید مرا دیگر به یاد نیاوری .اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه ی شما بودیم وشما همسایه ی ما بودیدو همه مان همسایه ی خدا بودیم

 

یادم می آید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی ومن همه ی آسمان ر دنبالت می گشتم "تو میخندیدی ومن پشت خنده ها پیدایت می کردم.

 

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.تودستت همیشه قاچی از خورشید بود نور از لای انگشتهای نا زکت می چکید.راه که میرفتی ردی از روشنی  روی کهکشان می ماند.

 

یادت می آید؟گاهی شیطنت میکردیم ومیرفتیم سراغ شیطان .تو گلی بهشتی به سمتش پرت  میکردی و او کفرش درمی آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت  :همین که پایتان به زمین برسدمی دانم چه طور از راه به درتان کنم.

 

توشلوغ بودی آرام قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی وشب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که میشد درآغوش نور به خواب میرفتی..

 

اما همیشه خواب زمین را میدیدی.  آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد .دلت می خواست به دنیا بیایی.وهمیشه این را به خدا میگفتی وآن قدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت آورد منهم همین کار را کردم"بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم  مرا از یاد بردی ومن اسم توراما دیگر نه همسایه هم بودیم  نه همسایه ی خدا ما گم شدیم وخدا را هم گم کردیم.....

دوست من همبازی بهشتیم! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زنداز قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا.

 

 بلند شو.از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم
+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت0:51توسط رها |