وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
از افق دور شده است ،به اوج آسمان آمده است .در مغرب نیست،او اهل غروب نیست او خورشید بی غروب من است 0
هبوط در کویر-دکتر علی شریعتی
از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ...
موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید، دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا
و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم....
دکترشریعتی

ما همسایه ی خدا بودیم
ما همسایه ی خدا بودیم
شایدمرا دیگرنشناسی شاید مرا دیگر به یاد نیاوری .اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه ی شما بودیم وشما همسایه ی ما بودیدو همه مان همسایه ی خدا بودیم
یادم می آید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی ومن همه ی آسمان ر دنبالت می گشتم "تو میخندیدی ومن پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.تودستت همیشه قاچی از خورشید بود نور از لای انگشتهای نا زکت می چکید.راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت میکردیم ومیرفتیم سراغ شیطان .تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش درمی آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت :همین که پایتان به زمین برسدمی دانم چه طور از راه به درتان کنم.
توشلوغ بودی آرام قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی وشب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی وصبح که میشد درآغوش نور به خواب میرفتی..
اما همیشه خواب زمین را میدیدی. آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد .دلت می خواست به دنیا بیایی.وهمیشه این را به خدا میگفتی وآن قدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت آورد منهم همین کار را کردم"بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی ومن اسم توراما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه ی خدا ما گم شدیم وخدا را هم گم کردیم.....
دوست من همبازی بهشتیم! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زنداز قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو.از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم


